تبليغاتX
::: EBTEDA >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

 



موضوعات

دنیای جدید
جامعه
دین و آئین
اقتصاد
درنگ
حکایت دل
برای عدالت





بخوانيد

علی شریعتی و شب قدر
مدرنیته یک دین است و نه تطور عینی عالم
مكتب تفكيك از عقيده تا نظريه سياسي
روشنفکران از خودشیفتگی دست بردارند
نگاهی به پدیده «خود نخبه بینی»
اشرافیت دولتی
زندگی قسطی نتیجه رواج فرهنگ مصرف گرایی!
حذف نام خدا از دلار و تخریب مسجد الاقصی؛ دو روی یک سکه!
از عدالتخواهان سوسیالیست تا عدالتخواهان دینی
مهدی نصیری‌ام آرزوست
آرشيو


همراهان

 

هفته نامه آذرپیام
علی صفایی/ع.ص
فصلنامه سمات
عدالتخانه
بارانانه
حلقه
زورنا
ايپك
چله
قافیه
چیبین
ماغازا
واژگون
حاميان
آذر قلم
پلاک14
سولدوز
ایستگاه
آقامهدی
پرسپکتیو
فصل هیوا
عصر ظهور
روز دلتنگي
کمی پنجره
رضا شيباني
خبرنگار میهن
محمود صارمی
تادور... تا قله نور
دالان مسدس
نسل آسمان
هذیان پاک
گفتمگفت
نون و القلم
چهل تیکه
جسدزنده
کلاس آبی
روز وب
پروانگی
قیام نو
پیدا
تفکر
شمیم
خط شکن
ققنوس
آوردگاه ما
آهستان
آرمان خواهی
شهروند درجه دو
دکتر حسین کچویان
به یاد یار سفر کرده
صدايي كه رساست
اسکالپل
عالمي ديگر
فرزدق وار

.

.

.

 

 

 

 

 


...هزار بار نوشتم و پاره کردم باز

 

حرف ناگفته و لب دوخته ماییم، ای قوم!

آش ناخورده، دهن سوخته ماییم، ای قوم!

صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته

گاو ناكُشته و ام‍ّید كرامت بسته

پدران پاره زمینی پی معبد هشتند

پسران میوه ممنوعه در آن میكشتند

حق‌ّ ما بوده است داغی به جبین خوردن ها

با همان ضربه اوّل به زمین خوردن ها

حق‌ّ ما بوده است پوسیدن و پامال شدن

سیصدوچاردهم بودن و دجّال شدن

برف، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت

یك‌نفر آن سوی‌ِ تسلیم درختان جان باخت

دست ما ماند و چه دستی، كه كم از هیزم نیست

و امیدی كه به سنگ است و به این مردم، نیست

محرمان، «باید» شان سیلی «شاید» خورده

و عمل‌، قفل‌ِ «اگر مرد بیاید...» خورده

عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند

شیرِ بی‌یال و دُم و اشكم مولانایند

همه دلبسته دینار كه دین آردشان

جن‌ّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان

اندرون هر یكی از معرفتی پُر دارند

سر به یك ـ بی ادبی می شود ـ آخور دارند

یخ‌ِ این بركه به دریا برسد، نیست عجب

سامری از پی موسا برسد، نیست عجب

ترسم آن روز كه از قلّه فرود آید مرد

سیصدوسیزده آدم نتوان پیدا كرد

ترسم آن روز كه مردان‌ِ سرانجام آیند،

این جماعت همه با بقچه حمّام آیند

برف، چشمی به سفیدی زد و خونها یخ بست

قوم را شوق‌ِ خدایی به درِ دوزخ بست

ای بسا دست كه این‌گونه معطّل گشته

و بسا سكّه كه خوابیده و ناچ‍َل گشته

دیگر این خم نه بر ابروست، كه بر پیكر ماست

دیگر این تیغ نه در پنجه، كه زیر سر ماست

مردِ خود باش، قفاخورده تناور شده است

این دروغی است كه لج كرده و باور شده است

منبع: همبلاگی


 روح الله رشيدي، شنبه 11 خرداد1387 |     |....

 

 

 


 

درنگ

آسمانها گله دارند: ز ما سیر شدید

بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید زگهواره تان

وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن «بار امانت» چه بلا آوردید

که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟

محمدعلی بهمنی


هفته نامه آذرپيام