ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید: پدرت هم حاشیه نشین بود،
در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند، یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد.
من هم در حاشیه به دنیا آمده ام.
ولی نمی خواهم در حاشیه بمریم.
برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.
مادرم می گوید: سرنوشت ما را هم در حاشیه ي صفحه ی تقدیر نوشته اند.
او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه آسمان سوسو می زند، به من نشان می دهد.
ولی من می گویم: این ستاره من نیست.
من در حاشیه به دنیا آمدم،
در حاشیه بازی کردم.
همراه با سگ و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شده ام و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: جا نداریم.
مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا ببینیم!
من در حاشیه روز، به مدرسه شبانه می روم.
در حاشیه کلاس می نشینم.
در حاشیه مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم هم رنگ بچه ها نیست.
من روزها در حاشیه خیابان کار می کنم و بعضی شب ها در حاشیه پیاده رو می خوابم.
من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه کار، کمی هم زندگی می کنم.
من در حاشیه شهر زندگی می کنم.
من در زمین زندگی می کنم. بر لبه آخر دنیا!
من در مدرسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.
اگر من در حاشیه زمین زندگی می کنم، پس چه طور پایم بر لبه ی زمین نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟
زندگی در حاشیه زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم هر لحظه ممکن است بلغزد و سقوط کند.
من حاشیه نشین هستم.
ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.
از معلم پرسیدم: حاشیه یعنی چه؟
گفت : حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی ازکلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه شهر که زباله را در آن جا می ریزند.
من گفتم: مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه شهر ریخته اند؟
معلم چیزی نگفت.
من حاشیه نشین هستم.
به مسجد می روم، در حاشیه مسجد نماز می خوانم، نزدیک کفش ها؛ در حاشیه جلسه قرآن می نشینم. من قرآن خواندن را یاد گرفته ام، قرآن کتاب خوبی است.
قرآن ما حاشيه ندارد.
هیچ کلمه ای را در حاشیه آن ننوشته اند، اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه آن باشند، آن کلمات حاشيه هم مثل كلمات دیگر عزیز و خوبند.
من قرآن را دوست دارم.
خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.
زنده یاد قيصر امين پور
روح الله رشيدي، شنبه 14 اردیبهشت1387
|
|....
اشاره: یکی از همراهان همیشگی، تعریضی به اعتراض ما وارد کرده و این اعتراض را وارد ندانسته است. هر چند بنده بر این باور نیستم که نمی توان مناسبات موجود در دنیای متعفن سیاست زدگی را برهم زد اما اتفاقا بیان احساس نسبت به این مناسبات را نخستین و البته آسانترین اقدام در مسیر دگرگونی می دانم.
****
«اعتراض وارد نیست»
«قدرت» و «خدمت» از زمانهای گذشته تا به امروز همواره در تضاد بوده و هستند. تا به حال شنیده نشده است که کسی به قدرت رسیده باشد و خدمت «از نوع واقعی لغوی آن» کرده باشد.
امروزه خدمت یعنی ارج نهادن، گردن خم کردن و کرنش در برابر قدرت. خدمت از آنِ بیچارگان و درماندگان – از هر نوعی که فکرش را بکنی – هست و قدرت از آنِ آنهایی که به هر طریق ممکن خود را به بالاها رساندهاند. (البته بالاها به اصطلاح امروزی به مقامهای بالا رسیدن و... مصطلح شده است و گرنه کاش به بالای واقعی میرسیدند که یعنی شناختن خود و شناختن حق و ...) از نمایندهای که برای جمعآوری رأی به دریوزگی تن داده تا وکلا و وزرایی که مردم ساده و زودباور را نردبان ترقی خود کرده و پا بر شانههای تک تک آنها بالا رفتهاند و با شعارهای پرمفهوم و دهن پرکن «عدالتطلبی» و «آرمانخواهی» و«قد علم کردن در برابر حق کشی»، مردم را فریفته و به بالا رسیدهاند و اکنون آنها را عوام پنداشته و هیچ یک را نمیشناسند و دمخور گشتن با آنها را کسر شأنی برای خود میپندارند.
با خود قرار(؟!!) گذاشته بودند که دلشان به حال این جماعت بسوزد و هر خدمتی از دستشان برآید، کوتاهی نکنند اما به آنجا که رسیدند دستشان کوتاه شد و قول و قرارهایشان از خاطر شسته و رفته شد. معجزه اسکناسهای درشت همین است که انسان را شستشوی مغزی کند و افکاری نو برایش به ارمغان آورد. تا بوده همین بوده و خواهد بود. نمایندگان مجلس هم از این قضیه مستثنی نیستند بالاخره آنها هم از جنس همین بشرند و بشر جایزالخطا.
مطلب زیبای «من اعتراض دارم» سردبیر محترم حرف دل و اعتراض همه آنهایی است که به قول ایشان در نمودارهای مسخره «فراز و نشیب» خطِ فقرِ رسم شده از سوی صاحب منصبان عاج نشین، بالا و پایین میشوند و سردرگم ماندهاند و عاقبت هم حل خواهند شد و هیچ صاحب منصبی ککش هم نخواهد گزدید که فقیری از نفس افتاد و مُرد.
خوردن نان دین و خیانت به دین و ترس از آجر شدن نان هم به همین راحتی نخواهد بود. آنقدر بخورند و بخورند،.. به گلو که رسید یک ذره کوچک همین نان در گلویشان گیر خواهد کردو کارشان را خواهد ساخت.
و اما نکته آخر:آیا کسی خواهد بود به این اعتراضها پاسخ گوید؟ حداقل اندکی اندیشه کند که جزو کدام گروه است و کمی به خود بیاید؟
باور بر این است که نه! و در نهایت یکی از میانِ همه برخواهد خاست و همانند جلسه دادگاهی، چکشی بر میز کوفته و خواهد گفت: جناب آقای رشیدی اعتراض وارد نیست.
روح الله رشيدي، شنبه 14 اردیبهشت1387
|
|....
بالاخره ما هم صاحب وکیل در خانه ملت شدیم. و حالا دیگر مهم نیست که چه گذشت و چه شد.
مهم نیست که چگونه و با توسل به چه ابزارهایی پیروز شدند.
دیگر برایمان مهم نیست که از اینان بپرسیم: هزینه تبلیغات پرخرج خود را از کجا آوردند.
دیگر نمی خواهیم مته به خشخاش بگذاریم که به چه کسانی و به چه میزانی وامدار شدند.
مهم نیست که به چه کسانی چه وعده هایی دادند.
اهمیتی برای مردم ندارد که برای کسب رای چه ها گفتند و چه ها نگفتند.
از چه ها مایه گذاشتند. به چه ها پشت پا و با چه ها روپایی زدند و...
با که ها نشستند و با که ها برخاستند.
و شما ای وکلا!
مبادا
مبادا بشنویم که سر در کار مدیران اجرایی کرده اید و به جای نظارت بر امور، اقدام به عزل و نصب و فشار و چانه زنی می کنید.
مبادا شرافت نمایندگی مردم را فدای انتصاب فلان آبدارچی یا فلان سرایدار در فلان مدرسه کنید.
نکند که آقای وزیر را برای انتصاب فلان مدیرکل تحت فشار قرار دهید و آنگاه حق السکوت...
نکند وسوسه شوید که استاندار و فرماندار نصب کنید و آنگاه «کوچه علی چپ»، که آهای مردم! مسئولین کار نمی کنند.
نکند هوس کنید که ار پشت پرده انتصابات بگویید که در آن صورت «سیه روی شود هر آنکه در او غش باشد».
نکند برای به دست آوردن دل فلان سرمایه دار، اقتصاد ملت را گند بزنید.
مبادا عشیره و اقربای خود را ارباب کنید و ملت را رعیت.
مبادا نطق پیش از دستور خود را برای بیان آلام یاران غار خود اختصاص دهید.
مبادا مجیزگوی مدیران شوید.
مبادا خانه ملت را با حب و بغض های سخیف نفسانی و باندی بیالایید.
مبادا با هم قهر باشید که در آن صورت روزگار مردم تیره خواهد بود.
مبادا گرایش های مبتذل و بدبوی سیاسی را دامن بزنید که در آن صورت حال مردم به هم خواهد خورد.
مبادا سهامدار فلان کارخانه یا بهمان شرکت شوید که در آن صورت سهم تان از شرافت وکالت مردم کم خواهد شد.
مبادا در اندیشه کسب موافقت اصولی واردات یا صادرات فلان کالا باشید که در آن صورت از حلقه عزیزان خارج خواهید شد.
مبادا به فکر احداث مرغداری و گاوداری در اطراف شهر باشید که در آن صورت آنفولانزای مرغی امانتان را خواهید برید و بعد هم یک سخنرانی آتشین که این چه وضع مملکتداری است؟!
مبادا خیال کنید که خیلی وقت دارید که در آن صورت بازنده خواهید بود.
مبادا «مردی» را ببازید که در آن صورت «درد» را فراموش خواهید کرد و وای از آن روز.
بهتر است
بهتر است دفتر ارتباطات مردمی تان را از همین امروز دایر کنید که روزی بکارتان می آید.
بهتر است نامه های بدخط و بی ربط عوام الناس را بخوانید که در آن صورت انشایتان خوب و زبانتان باز خواهد شد.
بهتر است در نماز جمعه، به جای جایگاه صاحب منصبان، در این سوی نرده ها و در میان مردم بنشینید که در آن صورت پیام خطبه ها را به خوبی درخواهید یافت.
به این بیندیشید که 4 سال بعد نیز به این مردم روی خواهید آورد و ای کاش در آن روز، روی رویارویی با مردم را داشته باشید.
ای کاش پس از 4 سال با سربلندی و نه با لکنت و شرمندگی و عرق بر پیشانی به شهر برگردید. ای کاش مانند بعضی ها نباشید که پس از چند دوره وکالت حضرت خودشان و البته همیارانشان، از واهمه واکنش سخت مردم، جرات اعلام حضور مجدد نیز نیافتند.
ای کاش...
ای کاش هر روز چند آیه قرآن بخوانید. والسلام
روح الله رشيدي، دوشنبه 9 اردیبهشت1387
|
|....
من اعتراض دارم
نه به نمرات پایان ترم دانشگاه. نه به رای داور بازی استقلال و پرسپولیس. نه به رای کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال. نه به رفتار تماشاگرنماها. نه به درآمد میلیاردی فوتبالیست های بی سواد. نه به قیمت توت فرنگی و نه به تعرفه واردات گوشی تلفن همراه.
من اعتراض دارم
به تمام آنهایی که برای نمایندگی مجلس سر و دست می شکنند و هوس قدرت از سر و رویشان می بارد. شهوت قدرت و آنگاه ثروت، کورشان کرده. آنقدر ذلیل و دون گشته اند که برای کسب حتی یک رای حتی از یک لات سر کوچه، به دریوزگی تن داده اند، به دروغ، به سرقت، به تهمت.
من اعتراض دارم
به تمام کسانی که آمده اند تا خدمت کنند ولی خفت به جان می خرند. خود را و نداشته های خود را با هزار قلم ابزار آرایشی، بزک می کنند تا در آشفته بازار «دموکراسی بازی»، مقبول طبع جماعتی واقع شوند.
به تمام کسانی که تمام باورهای خود را، که روزگاری برای آنها سر می دادند، به پای هر کس و ناکس می ریزند و هر چه دارند می بازند. شرافت را می گذارند و می گذرند. آن هم برای «خدمت»!!
من اعتراض دارم
به تمام آنهایی که از اعاده حقوق ضعفا در مجلس می گویند و کرور کرور سیم و زر در حلقوم ارباب قدرت و حیلت می ریزند تا برای شان «رای» بخرند. بدزدند. بریزند. بپاشند. لیکن برای «خدمت»!!
من اعتراض دارم
به مردمی که این دریوزگان را ارج می نهند و بخاطرشان سوت و کف می زنند و چه آسان «رای» خود را در طبقی از سادگی تقدیم اینان می کنند. به مردمی که براحتی دل می بندند و براحتی نیز دل می کنند.
من اعتراض دارم
به وکلایی که نان ملت می خورند و سر در توبره اصحاب قدرت و ثروت دارند. به وکلایی که عشیره و اقربایشان از صدقه سر حضرتشان به نان و نوایی رسیدند و آنگاه نشسته و به ریش موکلین خندیدند.
من اعتراض دارم
به همه کسانی که روزی آرمانخواه و عدالت طلب بودند و بزرگترین آرزویشان دستیابی به فرصتی برای «خدمت» و حالا طعم گس قدرت زیر زبانشان «شیرینی» کرده و به تفرعن وادارشان ساخته. همانها که روزگاری تکیه کلامشان «مردم» بود و حالا آنها را «عوام» می نامند.
من اعتراض دارم
به آنها که از علی(ع) می گویند و همچون پسر عاص ریا می ورزند. برای حسین(ع) می نالند و دندان طمع شان، هنوز بر ملک ری تیز است.
من اعتراض دارم
نه به بدحجابی دختران و زنان و نه به بدلباسی پسران و مردان. به آنها که لباسشان «بد» نیست ولی حیا را دریده و در بقچه ای پیچانده و چالش کرده اند و آنگاه زالوصفت بر جان جماعت چنبره زده و لختی از مردارخوری بازنمی ایستند. به آنها که خوان کرم می گسترند و به یاد مظلومین کربلا خیرات می دهند و خون جماعت را در «مسکن» می کنند و شکوهمندانه سر می کشند و سپس... گور پدر هر چه فقیر و مستمند است.
من اعتراض دارم
به همه کسانی که نان دین می خورند، سلاخی دینمداری را می بینند و ککشان هم نمی گزد. دین را تفسیر به مطلوب می کنند تا از دل آن اسباب تکاثر فراهم آید. محافظه کاری پیشه می کنند و زبان به نشر حقیقت می بندند تا نکند که نانشان آجر شود.
من اعتراض دارم
به همه آنها که تریبون دارند و بلندگوی زرسالاران و سوداگران سودپرست شده اند و دریغ از یک کلام برای مردم و دردهایشان!
من اعتراض دارم
به همه کسانی که تفاله های فرنگ را به نام «لوازم توسعه» به خورد جماعت می دهند و شوربختانه ندا بر می آورند که باید فکری به حال این «اسلام» کرد که مانع توسعه است. آنها که مخدرات مدرن را در بسته های فانتزی و چشم نواز به مردم قالب می کنند. آنها که با کمال پررویی ترجمه های سخیف اجتماعیات غرب را نسخه شفابخش مسلمین می دانند.
من اعتراض دارم
به صاحب منصبانی که در برج عاج نشسته و نمودارهای مسخره ی «فراز و نشیب» خط فقر را می نگرند و برای خود کف می زنند و کف می کنند که سرانجام کار فقرا را ساختیم. و بعد هم مصاحبه که: دیگر فقیری اینجا نفس نمی کشد. همه حل شدند. باور نمی کنید؟ گوش کنید. اگر صدایی از فقیری شنیدید.
آری. من اعتراض دارم... همین.
***
از این نوشته در نشانی زیر هم استفاده شده است:
http://www.adlroom.com/vdcd.50f2yt09ja26y.txt
روح الله رشيدي، دوشنبه 2 اردیبهشت1387
|
|....
اصولگرایی، از چپ های دهه شصت تا راست های دهه هفتاد
اقتصاد دولتي، بسته و كوپني، مبارزه شديد و پيوسته با استكبار و امپرياليسم امريكا، مقابله تند و بي محابا با تهاجم فرهنگي غرب، مخالفت شديد با ليبرال ها، نفي صريح خصوصي سازي، مقابله با آزادسازي اقتصادي، حمايت از اختصاص سوبسيدها، دفاع فعال از قشر مستضعف، گسترش آموزش هاي عقيدتي، بكارگيري الگوهاي گزينشي، تاكيد بر تقدم تعهد به جاي تخصص، اعتقاد راسخ به انديشه صدور انقلاب، عزم جدي براي تشكيل جبهه متحد ضداستكباري، مشي ايدئولوژيك و راديكال در سياست خارجي و در يك كلام «اصولگرايي».
اشتباه نكنيد. منظور از اين اصولگرايي، اصولگرايي امروزي نيست. اينها خصائص منحصر به فرد جناح به اصطلاح چپ در دهه شصت است. اصولگرايان دهه شصت، كساني جز چپ نشينان سنتي نبودند. همانها كه پيش از انتخابات مجلس سوم، با انشعاب از جامعه روحانيت مبارز تهران، مسيري ديگر برگزيدند. و آنگاه ذيل عنوان «ائتلاف مستضعفين و محرومين» پيروز مطلق مجلس سوم لقب گرفتند. كسب اكثريت مجلس، پشتوانه اي محكم براي پيگيري شعارها و تعلقات فكري اين جريان بود. حمايت بي دريغ اين طيف از دولت «مردم گرا»ي ميرحسين موسوي، نمود عيني گفتمان غالب چپ هاي دهه شصت بود. اساساً استقرار مجدد ميرحسين موسوي در مقام نخست وزير، به سال 64، حاصل تلاش هاي مجدانه اينان بود. موسوي همان نخست وزير محبوب دوران جنگ است كه با سياست هاي عامه گراي اقتصادي و اجتماعي اش، نقش موثري در حفظ آرامش پشت جبهه داشت. مهندس موسوي با تاكيد بر حمايت از مستضعفين، گونه اي اقتصاد كوپني را دنبال مي كرد كه هدف اصلي آن تامين معاش اوليه محرومين بود.
«چپ هاي اصولگرا» با ناكامي در انتخابات مجلس چهارم و پنجم، «سكوت و صبر» پيشه كردند و به انتظار نشستند. در اين مدت، مجالس چهارم و پنجم و همچنين قوه مجريه، در اختيار جناح راست بود. روزگار سپري شد تا موسم انتخابات هفتمين دوره رياست جمهوري فرا رسيد. چپ هاي اصولگرا از پرده برون آمده و ضمن ائتلاف با «كارگزاران سازندگي»، به حمايت از سيد محمد خاتمي برخاستند. تصور كنيد كه چگونه ممكن است چنين ائتلافي صورت گيرد. كارگزاران سازندگي، كه از جناح راست سنتي منشعب شده و حالا «راست مدرن» لقب گرفته بودند، با راديكال هاي جناح چپ همراه و همگام مي شوند! چگونه ممكن است كه چنين تركيب ناهمگوني شكل بگيرد؟! نظام فكري و اجرايي كارگزاران سازندگي، مجموعه اي از مولفه هايي بود كه دقيقاً در نقطه مقابل تعلقات چپ هاي دهه شصت قرار داشت. اگر چپ ها به اقتصاد دولتي و بسته معتقد بودند، اينها اقتصاد بازار آزاد و مبتني بر سرمايه را نسخه نجات بخش مي دانستند. اگر آنها بدنبال تشكيل جبهه متحد ضداستكباري بودند، اينان از «مذاكره مستقيم با امريكا» سخن مي گفتند. اگر چپ هاي اصولگرا بر تقدم تعهد بر تخصص تاكيد مي كردند، كارگزاران سازندگي، ميدان را براي تركتازي «فن سالاران» گشودند. اگر آنها با نگاه ايدئولوژيك و راديكال، سياست خارجي را جهت مي دادند، نگاه اينان مبتني بر روا داري و تنش زدايي بود. هر اندازه كه آنها بر سخت گيري هاي فرهنگي و عكس العمل هاي تند نسبت به تغييرات فرهنگي تاكيد مي كردند، اينها بدنبال تئوريزه كردن مباني «شريعت سهله و سمحه» بودند...
خلاصه، ديري نپاييد كه چپ هاي اصولگرا، بخش اعظم خصائص دهه شصت را به فراموشي سپرده و يا به ديگران عاريت دادند. عنوان اصولگرايي را نيز به «راست»ها بخشيدند. «راست»هايي كه حالا «اصولگرا» شده بودند، همانهايي بودند كه در دهه شصت، عناويني همچون «طرفداران سرمايه داري» را يدك مي كشيدند. و اين چرخش ها همچنان ادامه دارد. در هر دهه، شاهد پوست اندازي دو جريان عمده سياسي كشور هستيم. بگونه اي كه بصورتي مستمر و مداوم، دسته اي از مفاهيم در ميان اين دو جريان، معاوضه شده و جالب اينكه براحتي نيز جا مي افتند.
در معادلات سياسي ايران، هيچ جرياني واجد هيچ اصول شفاف و بنيادين نيست. هيچ ثباتي در نظام فكري گروههاي سياسي مشاهده نمي شود. به واقع اصالت با «زمانه» است و نه با پايبندي به اصول. اينكه به هر قيمتي كه شده بايد در صحنه قدرت باقي ماند، تبديل به ايمان گروههاي سياسي شده است. هم از اين روست كه همان چپ هاي دهه شصت، كه با تمام قوا از سياست هاي اقتصادي مردم گراي دولت ميرحسين موسوي حمايت مي كردند، امروز تبديل به جدي ترين منتقد و حتي مخالف دولت ديگري _ با همان خصوصيات _ مي شوند. عادت به «ابن الوقت» بودن، همچون مرضي، در بدنه جريانات سياسي كشور ريشه دوانده و هر گونه حركت نظام مند را به تعطيلي كشانده است.
***
ازاین نوشته در نشانی زیر هم استفاده شده است:
www.adlroom.com/vdci.3azct1a5pbc2t.txt - 17k
روح الله رشيدي، دوشنبه 13 اسفند1386
|
|....
اشرافی گری مذهبی؛ خوره ای که به جان انقلاب افتاده
شاید بتوان به جرات ادعا کرد که ارتجاعی ترین حرکتی که بعد از انقلاب شکل گرفته و به زودی به گفتمان مسلط جامعه مبدل شد، همانا «اشرافیگری» است. با این تفاوت که این بار با شکلی دیگر و در قالبی دیگر. شاهد این پدیده هستیم. نسبت «اشراف» و «انقلاب اسلامی» بر چند گونه بوده است. دسته ای از اشراف، کماکان بدون اینکه کوچکترین تاثیری از تکان های انقلاب پذیرفته باشند، بر روال سابق مشغول شدند. برای این عده، انقلاب هیچ موضوعیتی نداشته و انگار نه انگار که خبری شده است! برای این عده، هیچ فرقی نمی کند که انقلاب شده یا جنگی رخ داده. گوش و چشم بر همه چیز بسته اند و به سیاق عصر طاغوت، به «عشرت» خود دوام بخشیده اند.
گونه ی دیگری از اشراف در شرایطی متولد شدند که التهاب جنگ بر مناسبات اقتصادی و اجتماعی سایه افکنده بود. اینان در سایه ی جنگ به نان و نوایی رسیده و یک شبه از حضیض «فلاکت» به اوج «سعادت» صعود کردند. بار خود را بستند و سپس قاطی جماعت شدند تا کسی پندار ناصواب درباره شان نداشته باشد.
اما دسته ی سوم، ضمن اینکه شبیه دو گونه ی قبلی نیستند در همان حال چندان هم بی شباهت به ایشان نیستند: «اشراف مذهبی». این گونه ی خاص از اشرافیگری، مختص جوامعی است که در آنها، مذهب و ارزش های ناشی از آن واجد اهمیت تلقی می شود. اینان، با رویی گشاد و سینه ای فراخ، در جامعه می گردند و اتفاقاً دارای بهترین موقعیت های اجتماعی نیز هستند. در حالی که در روزگاری نه چندان دور، افرادی که به نوعی در طبقه ی اشراف جای می گرفتند، از بیم شماتت مردم و نگاه های منفی، سعی بر پنهانکاری و تظاهر داشتند. حالا گردن فرازانه می گردند و «فخر» می فروشند.
اشراف مذهبی، همه چیزشان شبیه همان اشراف طاغوتی است و تنها امتیازشان بر گونه های دیگر، در این است که اینان مقید به پاره ای از قواعد دینی نیز هستند. مثلاً نماز می خوانند و بساط روضه ی سیدالشهداء(ع) برپا می دارند و هر از گاهی دست بر جیب کرده و عطایی نیز می کنند. از این روی جزء موجه ترین های زمانه هستند. به قول ظریفی، مرام این دسته چیزی جز «سرمایه داری+ 17رکعت» نیست. چرا که تمام مولفه های یک سرمایه دار(1) را دارند. هر چه سرمایه داران چپاولگر و زیاده خواه بر سر جماعت فرودست می آورند، اینان نیز هیچ ابایی از ارتکاب آنها ندارند و لیکن با جلواتی از تدین و تشرع!
«اشراف مذهبی» با دستاویز قراردادن فقراتی از تاریخ و سنت، قباحت بسیاری از مظاهر طاغوتی گری را زدودند. «تکاثر» و «زراندوزی» را «تولید ثروت» معنا کردند و «کاخ نشینی» را برای «کوخ نشینانٍ فرودست»، «هذا من فضل ربی» خواندند. رذالت «زد و بند» و «دلال بازی» را با «مؤمن باید زرنگ باشد»، رنگ انسانی و اخلاقی بخشیدند و خلاصه اینکه، هر از گاهی، «انقلاب را به کما بردند» و تابوت انقلاب را سفارش دادند و حتی نذر کردند که خود میخ های تابوت را بکوبند.
«اشراف مذهبی» مشتاقانه منتظرند تا هر چه سریعتر «سوت پایان انقلابیگری زده شود». چرا که گمان می کنند به هر چه می توانستند، رسیده اند!
«اشراف مذهبی» در سالهای پس از جنگ رسمیت یافته و شناسنامه دار شدند. برای دریافت «مجوز های میلیاردی»، مسجد و «مکان فرهنگی» ساختند و ضمن اینکه «خیر» لقب گرفتند، از «ظرفیت های قانونی» عصر سازندگی نیز بهره ها بردند. به احترام «سرمایه شان» بر بلندای عزت جلوس کردند و صاحب اعتبار شدند و مدام تهدید کردند که اگر بی حرمتی ببینند، تمام «سرمایه»شان را به کول گرفته و به دوبی «هجرت» کرده و مملکت را به خاک سیاه خواهند نشاند. هواخواهان «اشراف مذهبی»، همه چیز را «تفسیر به مطلوب» کردند و حتی اصول را نیز با لطایف الحیل به محاق فرستادند. فضای مملکت آنچنان به نفع این قبیله تغییر کرده، که حتی اگر بخواهی به جمله ای از بنیانگذار انقلاب اسلامی هم استناد کنی، باید یواشکی و درگوشی باشد:«خدا نیاورد آن روزی را که سیاست ما و سیاست مسئولین کشور ما پشت کردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه دارها گردد و اغنیاء و ثروتمندان از اعتبار و عنایت بیشتری برخوردار شوند.»(2)
امروز و در آستانه آغاز دهه چهارم از عمر انقلاب، «اشرافیگری مذهبی» همچون خوره به جان انقلاب افتاده و چنان با حساب و کتاب در حال فرو ریختن پایه های انقلاب است که آب از آب تکان نمی خورد. مراقب این خوره باشیم.
***
1. سرمایه دار و ثروتمند، دو مفهوم کاملاً متباین اند که در بلبشوی فرهنگی جامعه ایرانی مترادف شده اند. شاید در فرصتی به این دو نیز پرداخته شود.
2 صحیفه نور؛ ج۲0؛ص۱۲9
روح الله رشيدي، چهارشنبه 10 بهمن1386
|
|....
عدالتخواهان جا نزنند!
در دو نوشته پيشين، چند پرسش ساده ولي اساسي صورت گرفت که گويا قواعد «مدگرايانه» جامعه ايراني و ادبيات غوغاسالارانه موجود، اجازه نخواهد داد تا دو کلمه حرف حساب در اين مملکت زده شود. پرسشي که مطرح مي شود نيازمند پاسخ مرتبط با خود است و نه «انگ زدن» و «برچسب کوفتن». در جامعه ما، به جاي پاسخ به پرسش، يا پرسش مطرح مي کنند يا برچسب مي زنند. مانند همين رفتاري که با پرسش هاي طرح شده در اين ستون صورت گرفت. بعضي ها به جاي تلاش براي تبيين موضوع و پاسخ به آنچه طرح شده بود، نهايتاً به ما لطف کرده و با اين منطق! که «تو طرفدار احمدي نژاد هستي!» همه ابهامات را رفع کردند. از جامعه اي که موضع گيري هايش مبتني بر «مد» است و تمام منطقش در همهمه و هياهو خلاصه مي شود، بيش از اين انتظار نمي رود. جماعتی که مي گويند «درست است چون همه مي گويند»، می توانند براحتی تفکر را به تعطيلی کشانده و تمام رشته ها را پنبه کنند. در حال حاضر هم به ميمنت نزديکي انتخابات مجلس شوراي اسلامي، «انتقاد از احمدي نژاد» برگ برنده بوده و امتيازآورترين مزيت محسوب مي شود. همه بلندگو به دست و فارغ از هرگونه منطق، در هياهو هستند و چون اين نوع رفتار مد شده، انتظار بر اين است که ما هم بسط منطق را برچيده و مانند «همه» چشمانمان را بسته و فقط فرياد بزنيم.
تا انتقاد تندي از مديري دولتي مي کني همه برايت هورا مي کشند و کف مي زنند ولي به محض اينکه دو کلمه حرف حساب _ که به شکلي غيرمستقيم دفاع از دولت نیز محسوب مي شود _ مي زني، مي گويند «از تو نااميد شديم. ما تفکر تو را عميق تر از اين تصور مي کرديم»!! عجبا از اين جامعه.
***
و اما بعد. پرسش نخستين و بنيادين ما اين بود که: «چه کسي مي داند عدالت چيست؟» آيا اين پرسش، نامفهوم و نارسا است؟ هر کس مي داند بگويد و يا نشاني اش را بدهد. ما سئوال کرديم که آيا در اين مملکت «منشور عدالت» وجود دارد يا نه؟ آيا مجموعه اي مدون از اصول اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، امنيتي و ... عدالت محور در دسترس هست يا نه؟ پاسخ اين پرسش دو کلمه مي تواند باشد. «آري» يا «نه». اگر پاسخ مثبت است، يکي بيايد و ما را از اين ترديد برهاند و بگويد که کجاست آن منشور مدون؟ و اگر هم پاسخ منفي است، آنگاه فاز جديدي گشوده مي شود.
ادعاي ما اين است که چنين مجموعه کاملي که بتواند تمام جزئيات را در خود جاي داده و نسخه اداره عادلانه جامعه باشد، تدوين نشده است والا چه ضرورتي به اينهمه تقابل و تنازع سياسي وجود داشت؟ مقصرين حقيقي در اين موضوع آنهايي هستند که کارشان اين بوده و تا بحال مي بايست تکليف «عدالت» را روشن مي کردند و نکرده اند.
حال چه بايد کرد؟ چون منشور عدالت موجود نيست، پس نبايد هيچ کس هيچ حرفي از عدالت زده و يا شعارش را بدهد؟ اينگونه که هيچگاه شاهد شروع حرکتي نخواهيم بود. اينکه ما را به چوب «طرفداري از احمدي نژاد» مي رانند به اين دليل است که مي گوييم «بايد پروژه تحقق عدالت از يک جايي کليد بخورد و مردم اين را خواستند و در 3 تیر 84 استارت را زدند». اينکه انتخابشان صحيح بوده يا نه، امروز نمي توان قضاوت کرد. ضمناً قرار بر اين نيست که فردی، همچون فرشته اي آسماني، در يک چشم بهم زدن و با يک فوت کوچولو همه چيز را رنگ عدالت بزند. نيازمندي ها و گره هاي کور جامعه ما بسيار بيشتر از اين حرفهاست که چه بسا دهها سال طول بکشد تا تازه الفباي عدالت را دريابيم.
بنابراين آنچه در نگاه ما اصالت دارد، جريان عدالتخواهي است و نه اشخاص. هرکس توانست گامي هرچند کوچک در مسير احياي جريان خاک خورده عدالتخواهي بردارد، حامي و طرفدار اوييم.
بسياري از مخالفيني که آشکارا بر طبل تخريب مي کوبند، دلشان به حال «مستضعفين» نمي سوزد چون همين ها بودند که جماعت کثيري را از دايره شمول قوانين اقتصادي خارج نموده و به حاشيه راندند. بلکه مقصودشان اين است که مردم را متقاعد نمايند که «ديديد که نشد. ديديد که نمي توان عدالت را تحقق بخشيد. ديديد که راديکالترين عدالتخواهان نيز در اجراي عدالت ناموفق بودند. پس بهتر است به همان وضع قبلي رضايت دهيد.»
هدف اين دسته اين است که ديگر کسي جرات سخن گفتن از عدالت را نداشته باشد. اينها نمي خواهند ديگر احدالناسی شعار عدالت بدهد. اينان آروزيشان اين است که وضعيتي در اين مملکت پيش آيد که مردم با شنيدن واژه هايي همچون عدالت، حالشان به هم بخورد.
چگونه می توان باور کرد که کساني که صراحتاً خود را «ليبرال دموکرات» مي دانند و قائل براين هستند که «اسلام نظام اقتصادي ندارد» دلسوز فقرا و مستضعفين باشند؟! حال آدمی زمانی به هم می خورد که دسته ای که سالهای سال «کارگزار» بوده اند، با کمال پررویی از فقدان زیرساخت های عادلانه در کشور انتقاد می کنند.
جمعیت انبوهی که در آرزوی استقرار عدالت در جامعه، لحظه شماری می کنند، باید بدانند که حرکت حقیقی عدالتخواهی تازه شروع شده و هنوز در پله های نخست قرار دارد. نسلی از فرزندان انقلاب در راهند که همچون اسلافشان، برای پیمودن این مسیر مهیا می شوند پس نباید در همین اولین قدم ها جا زد. لااقل نباید از استقرار «عدالت نسبی» دست شست.
روح الله رشيدي، چهارشنبه 19 دی1386
|
|....