تبليغاتX
::: EBTEDA >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونيک

آرشيو وبلاگ

 



موضوعات

دنیای جدید
جامعه
دین و آئین
اقتصاد
درنگ
حکایت دل
برای عدالت





بخوانيد

علی شریعتی و شب قدر
مدرنیته یک دین است و نه تطور عینی عالم
مكتب تفكيك از عقيده تا نظريه سياسي
روشنفکران از خودشیفتگی دست بردارند
نگاهی به پدیده «خود نخبه بینی»
اشرافیت دولتی
زندگی قسطی نتیجه رواج فرهنگ مصرف گرایی!
حذف نام خدا از دلار و تخریب مسجد الاقصی؛ دو روی یک سکه!
از عدالتخواهان سوسیالیست تا عدالتخواهان دینی
مهدی نصیری‌ام آرزوست
آرشيو


همراهان

 

هفته نامه آذرپیام
علی صفایی/ع.ص
فصلنامه سمات
عدالتخانه
بارانانه
حلقه
زورنا
ايپك
چله
قافیه
چیبین
ماغازا
واژگون
حاميان
آذر قلم
پلاک14
سولدوز
ایستگاه
آقامهدی
پرسپکتیو
فصل هیوا
عصر ظهور
روز دلتنگي
کمی پنجره
رضا شيباني
خبرنگار میهن
محمود صارمی
تادور... تا قله نور
دالان مسدس
نسل آسمان
هذیان پاک
گفتمگفت
نون و القلم
چهل تیکه
جسدزنده
کلاس آبی
روز وب
پروانگی
قیام نو
پیدا
تفکر
شمیم
خط شکن
ققنوس
آوردگاه ما
آهستان
آرمان خواهی
شهروند درجه دو
دکتر حسین کچویان
به یاد یار سفر کرده
صدايي كه رساست
اسکالپل
عالمي ديگر

.

.

.

 

 

 

 

 

انتظار یکساله‌ی مسجد برای مراجعت پیروان خدا به خانه‌ی خدا، به سر آمد و رمضان شد. دیوارهای مسجد که به سکوت عادت کرده‌اند، خود را آماده می‌کنند تا میزبان مسلمانانی باشند که به برکت رمضان، راه مسجد در پیش گرفته‌اند؛ و براستی همین هم غنیمت است در این روزگارِ گریزان از ماوراءالطبیعه!

اما مثل اینکه اين روزها، همین «اسلامِ فصلی» هم دیگر مشتری پروپا قرصِ قدیمی را ندارد و حتی رمضان هم نمی‌تواند محرک شهروندانِ شهر جدید باشد برای گرفتنِ غبار غربت از مسجد. از ظواهر امر چنين برمي‌آيد که همه چیز دست به دست هم داده تا «مسجد»، مسجد نباشد دیگر.

گویی پای «دینِ دیگر»ی در میان است که هر روز جمعیتی از پیروان «دینِ مسجد» را به دامن خود می‌کشاند.

*

مسجد خالی می‌شود؛ آن هم با یک مسابقه‌ی فوتبال یا یک سریال تلویزیونی یا یک مهمانی آنچنانی که به افتخار روزه‌داران برپا می‌شود و ثواب یک شب‌نشینی را هم دارد!

این اسباب و ابزار، در خدمت همان «دینِ دیگر» قرار می‌گیرند تا مسجد، مسجد نباشد. درست همانند «گوساله‌ی سامری» که تمام رشته‌های موسی(ع) را در چند روز پنبه کرد.

نمی‌خواهم اغراق کنم و بگویم که همه اسیر گوساله‌ی سامری دنیای جدید شده‌اند. اما کم نیستند کسانی که از مسجد گریخته و به معابد جدید پناه آورده‌اند.

*

«دینِ غفلت» بهترین عنوانی است که می‌توان به این «دینِ دیگر» داد؛ که خود البته از شعبه‌های دینِ ریشه‌داری به نام «مدرنیته» است. [شما این مدرنیته را همان «تجدد» خودمان ترجمه کنید.]

پیامبران این دین، نام آشنایند همه؛ و چرا نباشند وقتی در دل جامعه‌ی مسلمانان به تبلیغ مشغولند. مگر امکان دارد جوان مسلمان، پایش به دانشگاه مسلمانان باز شود و نامی از «توماس هابز»، «جان لاک»، «دیوید هیوم»، «امانوئل کانت»، «نیکولو ماکیاول»، «يورگن هابرماس» و... نشنیده باشد؟ هر آنچه اين‌ها نوشته‌اند، در حکم کتاب مقدس است براي مردمان عصر غفلت و «اصولِ دینِ غفلت» را مي‌توان در اين متون مقدس يافت. همه‌ي حرف اين پيامبران در يک کلام خلاصه مي‌شود: «غفلت از آسمان و پايبندي محض به زمين».

دينِ تجدد، شيوه‌ي خاصي از زندگي را پيش روي مي‌نهد که پذيرفتن آن شيوه، يعني تغيير در بسياري از باورها. ملزومات اين زندگي، چون حلقه‌هاي زنجير به هم پيوسته‌اند و نمي‌توان از ميان‌ آنها، گزينش کرد و بعضي را پذيرفت و بعضي ديگر را پس زد. هر آنچه بتواند انسان را از آسمان منقطع کرده و در خودش غرق نمايد، ابزاري مقدس است در اين دين. مي‌خواهد تلويزيون باشد يا هر چيز ديگر.

امروز، تلویزیون، همه چیزِ مسلمانانِ ایران شده؛ حتی مسجدش نیز تلویزیون است!‌ نماز جماعتش در تلويزيون برگزار مي‌شود و دعا و وعظ و خطابه‌اش هم از تلويزيون پخش مي‌شود. ما تصور مي‌کنيم که توانسته‌ايم از اين ابزار مدرن، براي مقابله با تهاجم مدرنيته به باورهاي‌مان بهره بگيريم!‌ آن هم با استناد به اينکه در آغاز اخبار، بر محمد(ص) و آلش صلوات مي‌فرستيم!

اصراري بر اينکه تلويزيون، ذاتاً غفلت آفرين است نداريم، ولي لااقل اين ابزار را به گونه‌اي بايد مديريت کرد که به ريش مسلماني خودمان نخندد.


 روح الله رشيدي، پنجشنبه 11 شهریور1389 |     |....

 

 

هفتهی گذشته به همت دفتر مطالعات جبههی فرهنگی انقلاب اسلامی، نشست چند روزهی فعالین فرهنگی جنوب کرمان در شهر جیرفت برگزار شد. به لطف دوستان، توفیق شد تا در خدمت برادران پاک و دوستداشتنی این دیار باشیم. درس‌ها و نکتههای فراوانی در این دیدارها نصیبم شد که هر کدام به قدر دهها کتاب، ارزشمندند.

از آن همه، به این چند کلمه بسنده میکنم و باقی را به تجربهی عینیتان وا میگذارم.

ماها همواره با نگاه روشنفکرانه [به آن معنا که با واقعیات زندگی تودهی مردم فاصله دارد] نسبت به مسائل مشکل داشتهایم. بویژه با کسانی که از پشت رایانه به تحلیل واقعیاتی همچون «فقر» و «استضعاف» میپردازند، سر ناسازگاری داریم. آنها را به باد انتقاد میگیریم که در چارچوب توهماتشان گرفتارند؛ از این رو از درک واقعیات جامعه عاجزند و...

واقعیت هم همین است البته. آنها که همهی انسانها و رویدادهای پیرامونی را از فیلتر شیشههای عینک دودیشان عبور میدهند، درد را هرگز تجربه نمیکنند؛ پس وقتی قرار باشد از استضعاف و مستضعفین سخن بگویند، فیلم بسازند یا کتاب بنویسند، بیعرضگی فقرا و مستضعفین را یگانه عامل بدبختیشان تصویر میکنند!

با این پیش زمینههای ذهنی بود که برای نخستین بار پای ما به منطقهای باز شد که در سالهای اخیر، فقط اسمش را در ردیف مناطق محروم شنیده بودیم و اینکه بسیاری از مردمانش لنگِ یک چهاردیواری برای پناه گرفتن از گرمای طاقتفرسا هستند...

من یکی قبل از ورود به آنجا، توهم برم داشته بود که «خب؛ اینها محروماند، ما هم که از محرومین همیشگی هستیم. پس من هم مثل یکی از اینها هستم...» اما خیلی زود دریافتم که این تصور، جز پنداری بیهوده نیست و آنچه از محرومیت و استضعاف دیده و شنیده‌ام، تنها یک از هزار است.

فهمیدم که ماها [منتقدین نگاه روشنفکرانه به مسائل جامعه] به گونه‌ی دیگری از روشنفکری مبتلا شده‌ایم که اختصاص به خودمان دارد. این بار دیگر خبری از روشنفکری اطو کشیده‌ی بی‌دردِ عافیتطلب نیست. بلکه این ماها هستیم که دچار این آفت شده‌ایم؛ همین ماهایی که تیغ تیزمان همواره بر گردن قماشِ ازخودراضیِ مغرورِ پرمدعاست.

آری؛ ما هم وقتی عادت کردیم که از احوال واقعی مستضعفین، فقط گزارش‌های تصویری‌اش را بر صفحه‌ی مونیتور و به مدد اینترنت پرسرعت تماشا کنیم، دچار همان روشنفکری عینک دودی‌ها شده‌ایم.

به خود گفتم، ماها که این همه ادعایمان می‌شود، اینقدر از حقیقت استضعاف دوریم، از آنها که اصولاً چون ما مدعی هم نیستند و صورت مسئله‌ای به نام «مستضعفین» هم برای‌شان موضوعیت ندارد، چه توقعی باید داشت؟! و چرا باید آنها را به باد انتقاد گرفت؟

امان از روشنفکریِ مستضعف‌مآبانه!‌ [بالاخره یافتمش؛روشنفکری مستضعف‌مآبانه!‌]


 روح الله رشيدي، پنجشنبه 14 مرداد1389 |     |....

 

 

برای اینکه باز هم دچار «بازی با کلمات نشوم» خیلی ساده می‌گویم که بازی با کلمات و عادت به استعمال بعضی واژگان موجه، حاشیه را جای متن نشانده؛ از این رو نمی‌توانیم این را به خود بقبولانیم که «این ما هستیم که باید به سمت موعودِ مطلوب برویم و نه اینکه موعود مطلوب به جایگاهی نزول کند که ما در آن جلوس کرده‌ایم». اینکه از خدا می‌خواهیم در ظهور موعود تعجیل کند، بیش از آنکه ناظر بر فرود آمدن حضرت در دیار ما باشد، اشاره به حرکت و رفتن ما به دیار موعود دارد. مگر نمی‌گوییم که دیار موعود، سرزمین زیبایی‌ها و نیکی‌هاست؟ با این حساب چگونه از کسی که آنجاست، می‌خواهیم تا به سرزمینی بیاید که به باور خود این سرزمینیان، جز ناراستي و کاستي در آن نیست؟!

پس تکلیفِ تکلیفی که در دوره‌ی غیبت موعود بر گرده‌ی منتظران است چه می‌شود؟ اینکه خداوند، ظهور موعود را در قید مکان و زمان محدود نکرده، نشان از چه دارد؟ آیا جز این است که خواسته تا ما _ مدعیان انتظار _ هر چه بیشتر به آسمان نزدیک‌تر شویم؟ او را در نقطه‌ای متعالی قرار داده و بر ما تکلیف کرده که به سویش برویم. و برای اینکه این لطف را در حق بندگانش کامل کند، به زمان و مکان، محدودش نکرده تا هر چه می‌توانیم بهره بگیریم از این لطف.

اینکه از آقا خواهش می‌کنیم «بیاید»، نشانه‌ی نیاز و نقص ماست؛ اما گویا امر بر ما مشتبه شده و واقعاً چنین می‌پنداریم که اوست که باید بیاید و ما نیستیم که باید برویم.

 

*

نشسته‌ایم و داریم برای او تعیین تکلیف می‌کنیم که «بیا» یا «نیا». چه شعرها که برای این «آمدن» یا «نیامدن» نسروده‌ایم و چه خطابه‌های متضرعانه که ایراد نکرده‌ایم...

عده‌ای ­_که می‌پندارند «عاشق»اند_ دست‌بردار نیستند که همین الان باید بیایی و ما را از این تاریکی نجات دهی!

آن دیگران _که می‌گویند «عاقل»اند_ جفت پا را در یک کفش کرده‌اند که آقا نیا؛ این‌ها دروغ می‌گویند...

بساط صدور فرمان برای «امام» هم دیدنی‌ست انصافاً.

راستی چرا کسی حرفی از «رفتن» نمی‌زند این وسط.


 روح الله رشيدي، سه شنبه 5 مرداد1389 |     |....

 

 

تا چند سال پیش، سنت حسنه‌ای در میان بازاریان تبریز رایج بود که بر اساس آن، معتمدین و پیشکسوت‌های بازار جمع می‌شدند و با جمع‌آوری مبالغی، به حمایت از باربر‌ها می‌پرداختند. چند روز پیش یکی از آنها می‌گفت که دیگر خبری از چنین عملِ خیری نیست.

 

اغراق‌آمیز جلوه می‌کند وقتی می‌گوییم «روح سرمایه‌داری» در جامعه‌ی ایرانی رسوخ کرده؛ کم نیستند کسانی که چنین ادعایی را گزاف و شعاری می‌پندارند؛ بعضی‌ها نیز دستاویزی سیاسی برای کوبیدن یک نفر می‌دانند. با این همه، وقتی جلوه‌های روشن «اخلاق سرمایه‌داری» را در مناسبات اجتماعی و اقتصادی می‌بینیم، متقاعد می‌شویم که لااقل در بخشی از جامعه، شاهد حلول این روحِ نامبارک هستیم.

می‌دانم که امروزه شنیدن واِژگانی نظیر «سرمایه‌داری» دیگر همانند سال‌های نخست انقلاب، تکان‌دهنده و محرک نیست، اما این بی‌حسی نمی‌تواند صورت مسئله را پاک کند. چه بخواهیم و چه نه، اخلاق سرمایه‌داری در جامعه‌ي ایرانی جریان گرفته و در حال همه‌گیر شدن است.

عناصر اساسی «اخلاق سرمایه‌داری» را می‌توان در شیوع آفت‌هایی نظیر سودجویی بی‌حد، روح سوداگرانه و تمایل سیری‌ناپذیر به انباشت سرمایه خلاصه کرد. عناصر سه‌گانه‌ی مذکور،‌ به واقع الزامات «فرهنگی» و «اعتقادی» تحقق جامعه‌ی سرمایه‌داری در غرب هستند. غربی‌های مومن، بر اساس آموزه‌های پدران فکری خود [مارتین لوتر و جان کالون] در پی بنا نهادن جامعه‌ای با روح سرمایه‌داری تلاش‌ می‌کنند. آنها بی‌هیچ تعارفی، حداکثر کردنِ سود به هر قیمتی را عبادت می‌دانند!

 

جامعه‌ی ایرانی،‌ اگر چه با وقوع انقلاب اسلامی، از دامن سرمایه‌داری دست کشید،‌ اما به زودی و پس از یک دهه، نشانه‌های وادادگی و رجعت به چنان تفکری را در مدیرانش دید. آنچنان‌که به زودی تاثیرات تعالیم سرمایه‌داری را می‌شد در جای جای این جامعه به تماشا نشست. بویژه اقتصاد ایرانی، آلوده به این معارف ظالمانه‌ شد تا شاهد باشیم که تجار و بازرگانان و بازاری‌های مسلمانِ متدین هم به وسوسه‌ی «سود حداکثری به هر قیمت» دچار می‌شوند. بر اثر این تحول اخلاقی، دیگر، صرفنظر کردن از سودِ اضافه‌ی نامشروع، نه تنها برای ‌کسی فضیلت به شمار نمی‌رود، بلکه حماقت نیز هست!

اینجاست که می‌توان تحقق کلیدی‌ترین عنصر سرمایه‌داری [عبور از وجدان] را در روح ایرانیان دید؛ حالا اهل تجارت، بی‌توجه به وضعیت معاشِ دیگر همنوعانِ مسلمان خود، به لطایف‌الحیل متوسل می‌شوند تا تمام قواعد و ضوابط قانونی را دور زده و پاهای خود را بر دوش اقشار دیگر بنهند و بالا روند. برای ایشان مهم نیست که چه بر سر دیگران می‌آید و چرخ اقتصاد چگونه می‌چرخد، بلکه مهم این است که چگونه می‌توانند دولت را متقاعد به صرفنظر کردن از دریافت مالیات کنند.  

امتیازخواهی بازار در مقابل دولت، ربطی به اقتصاد ندارد و دقیقاً ریشه در اخلاق و فرهنگ دارد. و شاید از این روست که می‌گویند فرهنگ مورد ظلم واقع شده!‌ خروجی هزینه‌های میلیاردیِ عرصه‌ی فرهنگ، چیست؟ وقتی با این همه هزینه، نمی‌توان ابتدایی‌ترین آموزه‌های اخلاقی را در رفتار اقتصادی متدینین دید، پس کجا باید به تماشای محصولاتِ این فرهنگ نشست؟!


 روح الله رشيدي، سه شنبه 29 تیر1389 |     |....

 

 

روزگار نونهالی ما مصادف بود با سالهای جنگ. در آن روزگار، همراه با بچههای محله، عضو گروه سرود مسجد محل بودیم. جالب اینکه مهمترین و تنها سرگرمی ما نیز همین عضویت در گروه سرود بود... به عنوان کوچکترین عضو، همواره در پیشانی گروه میایستادم و جملات ابتدایی [به نام خدا. گروه سرود... تقدیم مینماید] را میگفتم. معمولاً سالی دو بار مسابقات سرود میان گروههای سرود مساجد برگزار میشد. هر بار نیز یکی از مساجد منطقه میزبان گروهها بود. از ابزار و آلات موسیقی هم خبری نبود. مضامین سرودها غالباً انقلاب و جنگ و شهدا را شامل میشد.

یکی از به یادماندنیترین روزهایی که هیچگاه فراموشش نمیکنم، مربوط به روزی میشود که قرار بود برای برگزاری مسابقه به یکی از مساجد برویم. بعد از نماز مغرب و عشاء، گروه آماده میشد که حرکت کند. یک دفعه به من گفتند که اجازه نداری با گروه بیایی. باورم نمیشد؛ چون چند ماه تمرین کرده و همیشه هم جزء بچهمثبتها بودم! مثل اینکه آب سردی بر سرم ریخته باشند... زدم زیر گریه که چرا؟

مربی گروه نگاهی به پاهایم انداخت و گفت: «تو جوراب به پا نداری و برای همین نمیشه بیایی و جلوی گروه بایستی...» راست میگفت. من «پابرهنه» بودم. اصلاً آن زمان خیلیها «پابرهنه» بودند. حتی بزرگتر از ماها هم که جوراب به پا داشتند، شلوارهاشان از قسمت زانو و همچنین نشیمنگاه، پاره بود! عیب هم نبود البته؛ همه مثل هم بودیم. ولی آن شب ایراد من این بود که «پابرهنه» بودم.

خلاصه آن شب، به دلیل «پابرهنه» بودن، به گروه سرود راهم ندادند و تنها با اصرار و گریه، قبول کردند که بنشینم و تماشا کنم.

قرار بود آن روز سرودی را بخوانیم که شاهبیتش این بود:

یاشا شهید یاشا، سنی ایللر یاشا

گوروم قانلی یولوز یئتیشسین تا باشا

بعضی قسمت های دیگرش نیز اینگونه در خاطرم مانده:

گئجه فرمان حمله صادر اولموشدی

سنگرلرین ایچی قانیله دولموشدی

شهید بیر گوشهده غریب دوشموشدی

یاشا شهید یاشا، سنی ایللر یاشا

گوروم قانلی یولوز یئتیشسین تا باشا

شهیدلر آلدیلار قان دستمازینی

شوریله قیلدیلار عشقین نمازینی

غافیلدن توتدولار کفرون بوغازینی

...

یادش بخیر


 روح الله رشيدي، یکشنبه 27 تیر1389 |     |....

 

 

میانه‌های سال 75، خبری در فضای رسانه‌ای کشور منتشر شد که به زودی به یکی از جنجالی‌ترین موضوعات کشور تبدیل شد. در شرایطی که کمتر از یک سال به انتخابات مهم ریاست جمهوری [دوم خرداد76] باقی بود، دکتر محمدجواد لاریجانی خبرساز شد. او که در آن زمان نماینده‌ و رئیس مرکز پژوهش‌های مجلس پنجم بود، با نیک براون [از مدیران کل وزارت امور خارجه‌ی انگلیس] در لندن دیدار کرده و در مورد مسائل داخلی کشور، از جمله موضوع انتخابات ریاست جمهوری با او گفتگو کرد. آن روزها، حجت‌الاسلام ناطق‌نوری (رئیس وقت مجلس) به عنوان کاندیدای جناح راست مطرح بود. جناح چپ نیز به همراه راست‌های سابق (کارگزاران سازندگی) از حجت‌الاسلام خاتمی حمایت می‌کردند. لاریجانی به عنوان تئوریسین سیاسی جناح راست، در دیدار با نیک براون، سعی کرده بود تا نگاه‌های منفی غرب به کاندیدای جناح راست را اصلاح کند. او به براون گفته بود که پیروزی جناح راست در انتخابات می‌تواند منافع انگلیس و غرب را تامین کند. از سوی دیگر، کوشیده بود تا چهره‌ای رادیکال از جناح چپ و کاندیدایش ارائه کند. او حتی از موضوع فتوای قتل سلمان رشدی هم مایه گذاشته و جناح چپ را پیگیری‌کننده‌ی اصلی اجرای فتوای قتل سلمان رشدی معرفی کرده بود. این دیدگاه او مبتنی بر برخی اقدامات عملی چهره‌های منتسب به جناح چپ در مورد قتل رشدی بود. در آن زمان،‌ بنیاد 15خرداد به سرپرستی آیت‌الله حسن صانعی (منتسب به جریان چپ) جایزه‌ای نقدی را برای کسی که موفق به قتل رشدی شود، اختصاص داده بود.

خلاصه، لاریجانی حسابی تلاش کرده بود تا کاندیدای جناح متبوع خود را آرامش‌طلب‌ و اهل تعامل با غرب معرفی کرده و رقیب را برعکس...

محتوای این دیدار محرمانه، چندی بعد به بیرون درز کرد. روزنامه‌ی سلام، با انتشار بخش‌هایی از این مذاکره، مقدمات یک جنجال سیاسی را فراهم آورد. اینجا بود که هجمه‌ی وسیعی علیه لاریجانی به راه افتاد که راهبران این جریان تهاجمی، نیروهای منتسب به جناح چپ بودند. نیروهایی از مجمع روحانیون مبارز و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، با مصاحبه‌های پی در پی، چنان فضایی درست کردند که لاریجانی به چهره‌ای منفی در افکار عمومی تبدیل شد. در راهپیمایی 13 آبان همان سال، بیانیه‌هایی از سوی دفتر تحکیم وحدت در محکومیت اقدام لاریجانی منتشر شد که نشان از جدی بودن اعتراضات داشت. مهمترین ایرادی که جناح چپ بر لاریجانی وارد می کرد، بیان مسائل داخلی کشور در حضور بیگانگان بود. چهره‌هایی همچون بهزاد نبوی (از سازمان مجاهدین انقلاب) به شدت به لاریجانی تاختند که چرا با انگلیسی‌ها جلسه گذاشته و اسرار کشور را با آنها در میان نهاده است. موضع‌گیری تند و همه جانبه‌ی جناح چپ نسبت به این دیدار، آنچنان وضعیتی پیش آورد که منجر به حذف عملی لاریجانی از عرصه‌ی سیاست شد. او از مجمع تشخیص مصلحت نظام کنار گذاشته شد و تا چندی پیش، از ممنوع التصویرهای تلویزیون بود!

 

بهزاد نبوی در گفتگویی که با ماهنامه‌ی صبح به مدیریت مهدی نصیری انجام داد [شماره‌ی 72، 26 مرداد1376]، به دلایل این موضع‌گیری تند نسبت به لاریجانی پرداخت که امروز و پس از 13 سال، بازخوانی بخش‌هایی از آن، جالب توجه می‌نماید. او می‌گوید:

«مذاکرات لندن با دو رویکرد مورد انتقاد واقع شده است. یکی به لحاظ دیدگاه‌های آقای اردشیر لاریجانی که همسو با انقلاب و خط امام نبود چون وقتی ایشان در ماجرای سلمان رشدی، موضعی همدلانه با دولت انگلیس اتخاذ می‌کند، یا در مورد اشغال لانه جاسوسی موضعی مخالف اتخاذ می‌کند، ‌همه می‌گویند این مواضع، مغایر با دیدگاه‌های مسلط بر انقلاب و نظام است... رویکرد دوم... این است که ما نمی‌توانیم این مذاکرات را جز نوعی مواضعه‌ی سیاسی با یک دولت خارجی تلقی کنیم آن هم نه یک دولت خارجه‌ی معمولی مثلاً بورکینافاسو یا یک دولت دوست مثل سوریه... بلکه یک دولت خارجی استعمارگر که سابقه‌ی نفوذ و سلطه‌ی 200 ساله در کشور ما داشته و هنوز هم علایقی در کشور ما دارد. هنوز سازمان فراماسونری که یک سازمان دست‌نشانده‌ی انگلیس است، در ایران ریشه‌کن نشده است. در ضمن این دولت، دولتی است که نزدیک‌ترین متحد امریکا خصوصاً پس از فروپاشی شوروی و آغاز نظم نوین جهانی به حساب می‌آید. الان در بلوک‌بندی‌های قدرت در جهان، امریکا و انگلیس در یک طرف قرار دارند و بقیه‌ی اروپا، ژاپن، چین و روسیه،‌بدون آن که در یک بلوک باشند، در مقابل این بلوک قدرت ایستاده‌اند... بنابراین اگر این مواضعه و تبانی با کشوری با این مشخصات صورت گرفت، برای ما قابل توجیه نیست... برخورد ما با آقای لاریجانی یک چنین برخوردی است. یعنی، ایشان را متهم می‌کنیم به اینکه در یک مواضعه‌ی سیاسی با یک چنین دولتی شرکت کرده است».

مطالعه‌ی متن کامل این گفتگو، برای علاقمندان تاریخ سیاسی معاصر کشور، ‌از آن رو جالب خواهد بود که با چرخش‌های متوالی و بنیادین جناحین مشهور انقلاب بیشتر آشنا خواهند شد.

                                                                            این مطلب در الف

 


 روح الله رشيدي، چهارشنبه 16 تیر1389 |     |....

 

 

فاصله‌ی زمانی سال های 77 تا 79 را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. در این سال‌ها دوره‌ی خدمت سربازی را طی می‌کردم؛ با این همه، فضای سیاسی - اجتماعی کشور به گونه‌ای بود که نمی‌شد در متن آن نبود و پیگیر حوادث و رویدادها نشد. در این سه سال و البته چند سال بعد از آن، کلکسیونی از اتفاقات عجیب و غریب آنچنان به هم پیوسته بودند که توده‌ی مردم را نیز به فضای التهاب و جنجال کشانده بود.

رویدادهای اسفند سال ۷۸، اما برایم جالب‌تر و ماندگارتر شد. در آن روزها، انتخابات مجلس ششم برگزار می‌شد. فتح سنگر دوم _ مجلس _ برای دوم‌خردادی‌ها، آنچنان حیاتی بود که از چند ماه قبل، مقدمات رسانه‌ای و ذهنی این فتح را مهیا ساخته بودند. همه‌ی پیش‌بینی‌های لازم صورت گرفته بود؛ موانع احتمالی این فتح، شناسایی شده و در ماه‌های باقیمانده تا انتخابات، اقدامات لازم برای رفع آنها صورت گرفته بود.

حرکات رادیکال و شالوده‌شکنی که از سوی طیفی از دوم‌خردادی‌ها پی‌ریزی شده و هر روز بروز و ظهور بیشتری می‌یافت، بعضی‌ها را به نگرانی واداشت. این نگرانی‌ها باعث شد تا دست به دامان آقای هاشمی رفسنجانی شده و از او بخواهند که با ورود به مجلس و تصدی ریاست آن، افراط‌گری‌های قابل پیش‌بینی بخشی از دوم خردادی‌ها را کنترل نماید. هاشمی به دعوت‌ها لبیک گفته و آماده می‌شد تا ریاست قوه مقننه را پس از حدود یک دهه، مجدداً برعهده گیرد. این در حالی بود که همزمان، موج تخریبی شدید و وحشتناکی در فضای رسانه‌ای دوم خردادی‌ها علیه او به راه افتاده بود. روزنامه‌های هماهنگ و همسوی دوم‌خردادی‌، با سوژه قرار دادن آقای هاشمی، هر روز بخشی از شخصیت سیاسی و اجتماعی او را مورد تاخت و تاز قرار می‌دادند...

اما گل سرسبد این تخریب‌ها را باید در انتشار مجموعه‌ی مقالات «اکبر گنجی» جستجو کرد. این مقالات که در روزنامه‌هایی نظیر «صبح امروز» به مدیریت «سعید حجاریان» و «عصر آزادگان» به مدیریت «حمیدرضا جلایی‌پور» منتشر می‌شدند،‌ بعداً و در چند ماه قبل از انتخابات مجلس ششم به صورت کتابی با نام «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» منتشر شده و در مدتی کوتاه، چندین بار تجدید چاپ شد. مجوز نشر این مقالات و کتاب مذکور را وزارت ارشادی صادر می‌کرد که بر صدرش «سید عطاءالله مهاجرانی»، معاون پارلمانی رئیس‌جمهور سابق (هاشمی رفسنجانی) نشسته بود!

اکبر گنجی در آن کتاب، عبارت طعن‌آلود «عالیجناب سرخپوش» را برای آقای هاشمی بکار برده و انواع اتهامات سیاسی و اقتصادی را به وی وارد کرد. او با زیر سئوال بردن همه‌ی ابعاد دوره‌ی ریاست‌جمهوری هاشمی، حتی تلویحاً‌ هاشمی را متهم به اطلاع و دخالت در قتل‌های زنجیره‌ای کرد!

خلاصه... با وضعیتی که نخبگان دوم خردادیِ آن روز (اصلاح طلبان امروز) پیش آوردند، موج منفی شدیدی نسبت به حضور هاشمی در مجلس به راه افتاد؛ آنچنانکه پس از اعلام نتایج اولیه‌ی انتخابات، بهت و حیرت بر افکار عمومی سایه افکند؛ هاشمی رفسنجانی، حتی در فهرست 30 نفره‌ی برگزیدگان تهران نیز قرار نگرفت. اگر چه بعداً‌ و در جریان رسیدگی به شکایات، او به زحمت در انتهای لیست قرار گرفت، اما او کسی نبود که در چنین شرایط تحقیر‌آمیزی به مجلس برود؛ بنابراین انصراف خود را اعلام کرد تا مجلس ششم نیز در انحصار دوم خردادی‌ها باشد!

برخورد تحقیرآمیز و تخریبی رفقای آقای خاتمی با آقای هاشمی، آنچنان تلخ و شکننده بود که رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، تا مدتی تمایلی برای حضور جدی در صحنه‌ی سیاست نداشت... تا اینکه تیرماه 1384 رسید و جالب اینکه طیفی از همان‌ها که مانع ورود هاشمی به مجلس ششم شدند، به سراغش رفتند تا او را رئیس‌جمهور کنند!

*

به تعبیری، «بی‌بند و باری گفتاری» نسبت به آقای هاشمی را در دوره‌ی اصلاحات بنیانگذاری کردند. گو اینکه هاشمی از اول انقلاب محل توجه و شایعه‌سازی بود. ولی در این دوره، عناصر منتسب به مبادی رسمی حاکمیتی ـ دولت و مجلس ـ با بهره‌برداری از امکانات رانتی دولت و از تریبون‌های رسمی و با مجوز وزارت ارشاد، اقدام به این تخریب کردند. طرفه اینکه همان بنیانگذارانِ بی‌بندوباری گفتاری در مورد هاشمی، بعداً ‌شدند مرثیه‌خوانِ مظلومیت ایشان؛ آن هم در قبال پرسش‌ها و تردیدهایی که درباره‌ی عملکرد سیاسی و وضعیت خانواده‌ی ایشان وجود داشت!

بنیانگذارانِ تخریب، کار را به جایی رساندند که با سوء‌استفاده از فضای ملتهب سیاسی کشور، تاریخِ بسیار نزدیکِ جمهوری اسلامی را سانسور کرده و در مقام مدعی نشسته و آنچنان مظلوم‌نمایی کردند که گویی معصومِ بالفطره‌اند و اثری از پلشتی در کارنامه‌شان نیست. به خوبی و با بهره‌گیری از پروپاگاندا، از خود چهره‌هایی کاملاً آزاداندیش و طرفدار شفافیت و عدالت‌ ترسیم کردند که انصاف و آزادی در انحصار آنهاست و جز آنها، همه عناصر مخرب و ظالم‌اند.

و امروز آنچنان کولی‌بازی راه انداخته‌اند که حتی نمی‌شود برنامه‌ی توسعه‌ی دولت آقای هاشمی را هم نقد کرد یا احیاناً پرسشی در باب مدیریت و سلایق سیاسی ایشان مطرح کرد. چه کسانی چنین دیکتاتوری فکری راه انداخته‌اند؟ همان بنیانگذاران تهمت و تخریب و بی‌بندوباریِ گفتاری و نوشتاری.

دقت در تاریخ نزدیک، شاید بتواند گرهی از گره‌های امروز را بگشاید... شاید.

پی نوشت: تاکید می‌کنم که آنچه گفته شد، نافی عملکرد ناصواب برخی مخالفین اصلاح‌طلبان نیست. بنابراین، اشاره به رفتارهای نسنجیده‌ی عناصری از جناح رقیب، نمی‌تواند اصل موضوع را نفی کند.


 روح الله رشيدي، پنجشنبه 3 تیر1389 |     |....

 

 

مدرسه‌ی بی‌دانش‌آموز، گلستانِ به یغما رفته را می‌ماند و احوال ما در این روزها، به مثال همان به‌یغمارفتگان است که چشم به در و دیوار سرد و بی‌روح مدرسه دوخته‌اند تا دوباره «مهر» شود و...

فضای سوت و کور مدرسه، این مجال را البته می‌دهد که بنشینی و مرور کنی آنچه را دیده‌ای. صحنه‌هایی را که در هیاهو‌ی کودکانه‌ی دانش‌آموزان گم شده بود، امروز می‌شود با یک فلاش‌بک فراخواند و بازبینی‌اش کرد. و اینجاست که نکته‌ها عیان می‌شوند و درس‌ها آموخته.

به واقع، کلاس درس اصلی، بعد از خرداد تشکیل می‌شود! با این تفاوت که این‌بار، بزرگترها می‌نشینند پای درس کوچکترها تا ببینند آنچه نادیدنی‌ست...

دانش‌آموز، تا جوان نشده،‌ بی‌شیله‌پیله است و صاف و صادق؛ هر آنچه که به ذهنش می‌آید، بی‌آنکه ذره‌ای سانسورش کند، عرضه می‌دارد. او آیینه‌ای شفاف است که آنچه از جامعه‌ بر او تابیده، با امانت کامل،‌ بازتاب می‌دهد. به این ترتیب می‌توان آنچه در جامعه می‌گذرد را اینجا بدون هیچ ستر و لفافه‌ای دید.

حالا ما به اصطلاح معلم‌ها، نشسته‌ایم پای درس بچه‌ها که ببینیم چه کِشته‌ایم در ضمیرآباد آنها... و در همین روزهای اول، دستگیرمان شد که: «معلم‌ها هم اشتباه می‌کنند». این هم از خاصیت‌های مدرسه‌ی بعد از خرداد است که اینچنین می‌آموزد.


 روح الله رشيدي، پنجشنبه 27 خرداد1389 |     |....

 

 

امام محمدباقر(ع)»:

تو را به پنج چیز سفارش می کنم:
1) اگر مورد ستم واقع شدی، ستم مکن.
2) اگر به تو خیانت کردند، خیانت مکن.
3) اگر تکذیبت کردند، خشمگین مشو.
4) اگر مدحت کردند، شاد مشو.
5) اگر نکوهشت کردند، بیتابی مکن.


 روح الله رشيدي، سه شنبه 25 خرداد1389 |     |....

 

 

بزرگواری با نام «کریم»، برای نوشته ی پایینی (دلتنگی های زمانه ی بدون روح الله) نظر نوشته. بد ندیدم برای عرض ارادت خدمت ایشان و ارج نهادن به وقتی که برای نوشتن این نظر صرف کرده اند، کلماتی را با همین بیان ناقص و کلام نارسا، تقدیم شان کنم. امیدوارم فرصت مجددی بیابند و بخوانند. باز هم ممنون ایشان هستم که عنایت کرده اند. برای جلوگیری از تغییر مقصود، نظر ایشان را عیناً قرار می‌دهم:

 

آقا روح الله...بعضی وقتا مینازیدم بهت..خیلی تند رفتی برادر،،انگار یادت رفته نسخه های جمع شده ات...به سن و سالت بنگاه و آنگاه قلم به دست گیر و خرده فرمایش کن...اگه مردی فتنه را از نو مطالعه و تعریف کن...یه روز تو را هم به حال روزت خواهند سنجید..قلم عریان به هر کسی، نیامده بخصوص به آدم کم مطالعه ای چون تو، به یاران بگو به سید حسن بتازند،نه به آنان که بر انقلاب و اسلام امام روح الله تاخته اند.

 ***

سلام بزرگوار!

از الطاف سابق و امروزتان به خودم سپاسگزارم؛ گو اینکه هیچ فضیلتی در خود نمی‌بینم که قابل نازیدن باشد و این از بزرگواری بزرگان است که کوچکترها را درمی‌یابند و تشویق می‌کنند.

برادر بزرگوار! تاریخ تولدم دقیقاً یادم نیست؛ شاید هنوز به دنیا نیامده باشم. ولی در شناسنامه ام نوشته اند که در 20 آذر 1358 متولد شده ام. ولی من باور ندارم این تاریخ را؛ که اگر اینگونه بود، به اندازه ی یک موجود، در چشمان شما دیده می‌شدم حتماً!

می‌دانم که وقتی من هنوز در قنداق، آب قند می‌خوردم، شما عزم جهاد کرده اید و خصم پلید را با زخم تن و خون دل عقب رانده اید؛ دست مریزاد. آن لحظه های جهاد، مبارک تان باشد...

اصولاً «تندروی» فقط زیبنده ی کوچک ترهاست و بس. بزرگان که نباید «تندروی» کنند! بگذارید به حساب همان «سن و سال»ام. راستی شما که احیاناً «تند» نرفته اید در این تفقد آتشین؟!

برادر بزرگوار! نمی دانم این منطقِ شما [به سن و سالت نگاه کن و آنگاه قلم به دست گیر و خرده فرمایش کن] اگر از زبان یکی از کسانی که چون شما نمی اندیشند، جاری می شد چه واکنشی داشتید؟ کم ندیده ام نوشته هایی را که اتفاقاً دوستانی کم سن و سال تر از من، با ادبیاتی آمیخته به توهین و تحقیر و بی بهره از ابتدایی ترین مستندات عقلی و تاریخی، نوشته اند و مورد تحسین آتشین و شعارگونه ی شما واقع شده اند. چرا؟ چون همان موضعی را دارند که شما دارید. چون همان هایی را می‌نویسند که به مذاق شما خوش می‌آید. غیر از این است آیا؟ این دوستان هم به زعم من حق نوشتن دارند و هیچ گاه به هیچ یک از آنها نگفته ام که: «به سن و سالت نگاه کن و بعد خرده فرمایش کن». چون می دانم که آنها باید بنویسند و بنویسند و بنویسند تا کلمات در درون شان تلنبار نشود تا محکوم به سکوت نباشند. حلقه ی دوستان من، لزوماً چون من نمی اندیشند و چون من نیز عمل نمی کنند. اما با همین سن و سال اندک، این را از شما بزرگان آموخته ام که نباید تفاوت نگاه سیاسی را _که غالباً از تنفرهای بی مبنا و عشق های بی مبناتر سرچشمه می‌گیرند_ دستاویزی برای جدایی و افتراق قرار داد. افتخار می‌کنم که هیچ گاه دوستانم را همانند شما به چوب حب و بغض های سیاسی نرانده ام.

نشان به آن نشان که فرموده اید «بعضی وقتا مینازیدم بهت»، می‌توانم حدس بزنم که چه وقت هایی به من می‌نازیدید؛ درست در مواقعی که چیزی نوشته ام که به مذاق تان خوش آمده و احیاناً برداشتی از نوشته ام کرده اید که مطابق میل تان بوده؛ مثلاً همان «نسخه های جمع شده»ای که بدان اشاره کرده اید و من بخاطرش مورد بازخواست قرار گرفتم. شما بهتر از هر کسی می دانید که در «نسخه های جمع شده» هیچ کلمه ای را برخلاف باورم ننوشته بودم و هنوز هم بر همان باورم. اما اگر خاطر مبارک آزرده نشود، می خواهم جسارتی کرده و عرض کنم که همین تفکراتِ تنگ نظرانه ای که شما را وادار به واکنش به یک نوشته ی وبلاگی کرده، عامل همان بازخواستِ غیراصولی بود. هر دوی این واکنش ها، از یک جنس اند.

نمی‌خواهم شما را متهم به «انحصارطلبی» و «تک صدایی» و... کنم؛ چون قرار نیست کسانی جز مخالفین شما این برچسب ها را بپذیرند. اما این ادبیات متبخترانه و ناشی از خودبزرگ بینی، همان است که امثال من با آن مشکل دارند و اتفاقاً نقطه ی کانونی اختلاف سلیقه ی شما با ماها همین است. شما هنوز هم نمی خواهید باور کنید که کسانی جز شما هم در این مُلک زیست می کنند و دنیا فقط حلقه ی مریدان و تاییدکنندگان شما نیست.

هیچ یادم نمی‌رود که یکی از رفقای شفیق شما، پارسال همین روزها، وقتی متوجه شد که چون او نمی اندیشم و انتخابم کس دیگری جز مراد اوست، با تحقیر تمام، خطابم کرد و گفت: «... من تو را عقل سلیم می دانستم...» که یعنی پس از این عقل سلیم نمی دانم. چرا؟ چون انتخابم با او یکی نبود. دقت کنید لطفاً: «انتخاب»م با او یکی نبود. این فقط یک انتخاب بود و بس. رفیق شما هم روزگاری به من می‌نازید و می‌گفت: حیف توست که اینجا مانده ای! هر هفته بعد از انتشار هر نوشته ام، تشویقات جانانه اش را آنچنان نثارم می کرد که نگو. در یک کلام، مرا به اعلی علیین می برد و... ولی تنها به دلیل اینکه گزینه ی مورد نظرم با او یکی نبود، همه ی این افتخارات! را از من گرفت و به اسفل السافلین فرستاد مرا.

با خود گفتم اگر این دوستان عزیز، مقدرات امور را به دست گیرند، امثال من فرصت نفس کشیدن هم نخواهیم داشت چه برسد به نوشتن. این انذار و هشدار شدیداللحن شما نیز مزید بر علت شد که بر آن تصور، باورمندتر شوم.

برادر بزرگ و بزرگوار! گیریم که من آدم کم مطالعه ای باشم، شما که همه ی ساعات عمر خود را به مطالعه مشغولید و معلم امثال من، چرا به خود زحمت نداده اید تا مصادیق بی سوادی مرا تذکر دهید تا اصلاحش کنم؟ من منّت شما را می کشم که نکته ای به من بیاموزید.

در مورد انقلاب و اسلام امام روح الله نیز حرف ها دارم که فعلاً بماند. عجالتاً عرض می کنم که حضراتِ اتاق فکر را در لندن و پاریس دریابید که نه تنها امام روح الله، که  اسلام امام روح الله را نیز به سلاخی مشغولند!

 مستدام باشید


 روح الله رشيدي، چهارشنبه 19 خرداد1389 |     |....

 

 

 


 

درنگ

آسمانها گله دارند: ز ما سیر شدید

بس که بر خاک نشستید زمین گیر شدید

پی اکسیر بریدید زگهواره تان

وایتان باد، نجستید و چنین پیر شدید

سر آن «بار امانت» چه بلا آوردید

که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید؟

محمدعلی بهمنی


هفته نامه آذرپيام